آخرین نوشته ها

چقدر از اطرافیانمان انتظار داریم؟ آیا آن‌ها به ما بی‌توجهی می‌کنند یا با ما دشمنی دارند؟

فهرست مطالب

مقدمه

همه ما در روابط خود با اطرافیان، لحظاتی را تجربه کرده‌ایم که احساس کرده‌ایم آن انتظار از اطرافیان برآورده نشده است. شاید برایتان پیش آمده باشد که برای یکی از اعضای خانواده یا دوست نزدیک  تان کاری انجام داده‌ اید – کاری فراتر از وظیفه، همراه با دلسوزی و مراقبت – و در مقابل، نه تنها پاسخی دریافت نکرده‌اید، بلکه با رفتاری سرد و بی‌اعتنا مواجه شده‌اید. در آن لحظه، احساسی از خشم، ناراحتی و حتی شاید دشمنی در شما شکل می‌گیرد. از خود می‌پرسید: «مگر من چه کم‌کاری برای او کرده‌ام؟ چرا این‌گونه با من رفتار می‌کند؟»

این تجربه، اگرچه دردناک است، اما پرسشی اساسی را پیش روی ما می‌گذارد: آیا واقعاً از دیگران عصبانی هستیم، یا شاید از خودمان؟ و پرسش عمیق‌تر این که: چرا با وجود این همه ناراحتی، باز هم همان رفتارهای کمک‌کننده را تکرار می‌کنیم و سپس از همان رفتارها رنج می‌بریم؟

در این مقاله، قصد نداریم راهکار ارائه دهیم یا به شما بگوییم که چه باید بکنید. هدف ما این است که آگاهی نسبت به الگوی رفتاری‌ای که شاید بارها و بارها در زندگی خود تکرار کرده‌اید، افزایش دهیم. می‌خواهیم با هم نگاه کنیم به پشت صحنه این ماجرا، به آنچه در درون شما می‌گذرد وقتی که بین «کمک کردن» و «ناراحت شدن» گیر کرده‌اید.

بخش اول: انتظار، مادر تمام ناامیدی‌ها

برای درک عمیق‌تر این ماجرا، نخست باید به مفهوم «انتظار» در روانشناسی بپردازیم. توقع از نظر روانشناسی، باورهای شخصی ما در مورد اتفاقاتی هستند که انتظار داریم در آینده رخ دهند. این باورها بر نحوه تفکر، احساس و رفتار ما تأثیر می‌گذارند و می‌توانند بر احساساتی مانند اضطراب و افسردگی اثر بگذارند.

وقتی برای برادرتان کاری انجام می‌دهید، در ذهن شما انتظاری شکل می‌گیرد: انتظار قدردانی، انتظار محبت، یا حداقل انتظار یک رفتار محترمانه. این انتظار، آن‌قدر برای شما واقعی و طبیعی به نظر می‌رسد که گویی یک قرارداد نانوشته بین شما و او وجود دارد. اما مشکل از جایی شروع می‌شود که این قرارداد فقط در ذهن شما وجود دارد، نه در ذهن طرف مقابل.

تحقیقات نشان داده است که وقتی یک یا هر دو طرف در یک رابطه، انتظارات یکدیگر را برآورده نمی‌کنند، علائم و مشکلات رابطه‌ای پدیدار می‌شود. بتچن در نظریه تعارض سیستمی خود معتقد است افرادی که در روابط خود دچار مشکل می‌شوند، معمولاً یک تعارض درونی با انتظارات خود دارند؛ یعنی هم می‌خواهند انتظاراتشان برآورده شود و هم نه. این تعارض درونی، دقیقاً همان چیزی است که در مثال شما دیده می‌شود: شما هم می‌خواهید به برادرتان کمک کنید و هم از کمک کردن به او رنج می‌برید.

هر چه انتظارات خود را از دیگران افزایش دهیم، احتمال برآورده نشدن این انتظارات بیشتر می‌شود و به تبع آن، ناراحتی و نارضایتی ما افزایش خواهد یافت. اما پرسش اینجاست: چرا با وجود این همه ناراحتی، همچنان به انتظار کردن ادامه می‌دهیم؟

 ناهماهنگی شناختی؛ وقتی واقعیت با باور ما همخوانی ندارد

لئون فستینگر، روانشناس برجسته، نظریه‌ای را مطرح کرد که به ما در درک این وضعیت کمک می‌کند: نظریه ناهماهنگی شناختی. بر اساس این نظریه، وقتی بین دو باور یا بین یک باور و یک رفتار ما ناهماهنگی ایجاد شود، دچار یک تنش روانی ناخوشایند می‌شویم و به دنبال راهی برای کاهش این تنش هستیم.

حالا بیایید این نظریه را در مورد شما به کار ببریم. در ذهن شما، دو باور هم‌زمان وجود دارد:

  1. باور اول: «من یک فرد کمک‌کننده و مراقب هستم. وظیفه من این است که به برادرم کمک کنم.»
  2. باور دوم: «برادرم رفتار ناشایستی با من دارد و قدر زحمات من را نمی‌داند.»

این دو باور با یکدیگر ناهماهنگ هستند. اگر شما واقعاً فردی کمک‌کننده هستید، چرا به کسی کمک می‌کنید که با شما بدرفتاری می‌کند؟ و اگر او با شما بدرفتاری می‌کند، چرا شما همچنان به کمک کردن ادامه می‌دهید؟

این ناهماهنگی، یک ناراحتی روانی در شما ایجاد می‌کند. برای کاهش این ناراحتی، ذهن شما به طور ناخودآگاه دست به کار می‌شود. یکی از راه‌هایی که ذهن برای کاهش این ناهماهنگی انتخاب می‌کند، تغییر درک شما از واقعیت است. به عبارت دیگر، شما ممکن است رفتار برادرتان را بدتر از آنچه هست تعبیر کنید تا کمک‌های خود را توجیه کنید. یا برعکس، ممکن است کمک‌های خود را بیش از آنچه هستند بزرگ‌نمایی کنید تا رفتار او را غیرمنصفانه‌تر جلوه دهید.

مدل‌های جدیدتر در این زمینه نشان می‌دهند که وقتی افراد با اطلاعاتی مواجه می‌شوند که با انتظاراتشان همخوانی ندارد، باید تصمیم بگیرند که آیا انتظار خود را حفظ کنند یا از آن دست بکشند. این تصمیم‌گیری، یک فرایند پیچیده است که در آن فرد احتمال و هزینه دو نوع خطا را می‌سنجد: خطای کنار گذاشتن یک انتظار درست، و خطای حفظ یک انتظار نادرست.

در مورد شما، هر بار که برادرتان رفتار ناخوشایندی نشان می‌دهد، شما با این دوراهی روبه‌رو می‌شوید: «آیا باید از این انتظار که او قدردان من باشد دست بکشم، یا باید انتظارم را حفظ کنم و رفتارش را کم‌اهمیت جلوه دهم؟» و هر بار، به دلایلی که در ادامه به آنها خواهیم پرداخت، انتخاب می‌کنید که انتظارتان را حفظ کنید و رفتار او را نادیده بگیرید یا کم‌اهمیت جلوه دهید. اما این انتخاب، هزینه‌ای برای شما دارد: خشم و ناراحتی فزاینده.

 جنگ درونی؛ میان «باید کمک کنم» و «نکن که اذیت می‌شوی»

حالا بیایید دقیق‌تر به آنچه در درون شما می‌گذرد نگاه کنیم. شما توصیف کردید که هم‌زمان با احساس میل به کمک کردن، یک صدای درونی دیگر هم به شما می‌گوید: «این کار را نکن، مگر نمی‌بینی با تو چطور رفتار می‌کنند؟»

این جنگ درونی، چیزی نیست جز برخورد دو بخش متفاوت از وجود شما:

  • بخشی از شما که با کمک کردن به دیگران، احساس ارزشمندی و رضایت می‌کند.
  • بخش دیگری از شما که از رفتارهای ناپسند دیگران رنج می‌برد و می‌خواهد از خودش محافظت کند.

نکته جالب اینجاست که اگر در مواقعی آن کمک را به دیگران نکنید، ممکن است حس خوبی نداشته باشید یا از دست خود ناراحت شوید و به خود بگویید: «چرا این کار را نکردی؟». این یعنی شما در یک دور باطل گرفتار شده‌اید:

  • اگر کمک کنید → ناراحت می‌شوید از رفتار طرف مقابل.
  • اگر کمک نکنید → ناراحت می‌شوید از خودتان.

در این حالت، عصبانیت و ناراحتی شما مربوط به اتفاقات بیرونی نیست؛ شما در این حالت تنها نمی‌دانید که باید چه کاری انجام دهید و یا کدام کار بهتر است. انگار بین زمین و هوا گیر کرده‌اید.

این وضعیت، در ادبیات روانشناسی به «فلج تصمیم‌گیری» یا «تعارض رویکرد-اجتناب» معروف است. شما هم به سمت کمک کردن کشیده می‌شوید (رویکرد) و هم از آن فرار می‌کنید (اجتناب)، و در این میان، انرژی روانی شما تحلیل می‌رود و خشم شما روزبه‌روز بیشتر می‌شود.

چه کسی واقعاً مقصر است؟

در اینجا به یک پرسش کلیدی می‌رسیم: در این ماجرا، تمرکز شما بر روی چه کسی است؟ بر روی برادری که رفتار ناشایست داشته، یا بر روی خودتان که این فرایند را بارها و بارها تکرار می‌کنید؟

واقعیت این است که رفتار برادر شما – اگر واقعاً ناشایست باشد – خودش یک مشکل است و قابل توجیه نیست. اما پرسش مهم‌تر این است: چه می‌شود که شما این رفتار برادر را می‌بینید، اما به جای اینکه دیگر رفتار خود را تکرار نکنید، بیشتر انجام می‌دهید؟ و بعد از همان کار ناراحت می‌شوید؟

انگار شما خودتان را در آن اتفاق می‌اندازید و بعد از همان رفتاری که خودتان انجام داده‌اید عصبانی یا ناراحت می‌شوید.

این الگو، در روانشناسی با عنوان «خودتخریبی در روابط» یا «نسبت به خود خرابکاری در روابط» شناخته می‌شود. پژوهش‌ها نشان داده‌اند که افرادی که الگوی خودتخریبی در روابط دارند، ممکن است ناخواسته موانعی در روابط خود ایجاد کنند که به شکست یا ناراحتی منجر می‌شود.

پیل در پژوهش‌های خود نشان داده است که افرادی که در روابط خود رفتارهای خودتخریب‌گرانه دارند، سه ویژگی اصلی از خود نشان می‌دهند: دفاعی بودن، دشواری در اعتماد به دیگران، و فقدان مهارت‌های رابطه‌ای. نکته جالب اینجاست که این افراد، علی‌رغم این رفتارها، به شدت یک رابطه پایدار و خوب دارند.

پس چرا فردی که چنین تفکری  دارد، رفتاری را انجام می‌دهد که با آن همخوانی ندارد؟

پژوهشگران معتقدند افرادی که در روابط خود را تخریب می‌کنند، این کار را برای محافظت از عزت نفس خود انجام می‌دهند. آن‌ها اغلب دارای باوری هستند و در عمق وجود، میدانند  که دیگران روزی به آن‌ها آسیب خواهند زد یا آن‌ها را رها خواهند کرد.

با تکرار الگوی کمک کردن و سپس ناراحت شدن، شما در واقع چه می‌کنید؟ شما سناریویی را بازسازی می‌کنید که در آن:

  • اگر برادرتان قدردان باشد، شما برنده‌اید (من درست می‌گفتم که باید کمک کنم).
  • اگر قدردان نباشد، باز هم شما برنده‌اید (من درست می‌گفتم که او آدم ناسپاسی است).

به عبارت دیگر، شما با این چرخه، از پیش‌بینی‌پذیری و کنترل اوضاع اطمینان حاصل می‌کنید؛ حتی اگر این پیش‌بینی‌پذیری به قیمت ناراحتی شما تمام شود.

ناراحتی از دیگران یا ناراحتی از خود؟ بازگشت به خویشتن

حالا که تا اینجا پیش آمده‌ایم، بیایید صادقانه به این پرسش پاسخ دهیم: آیا واقعاً از برادرتان عصبانی هستید، یا از خودتان؟

خشم شما، حداقل در بخش قابل‌توجهی از آن، خشم از خود است؛ خشم از این که چرا باز هم کمک کردید، چرا باز هم انتظار داشتید، چرا باز هم فریب امید خود را خوردید. این خشم، به جای اینکه به سمت برادرتان روانه شود (که رفتارش را کنترل نمی‌کنید)، به سمت خودتان روانه می‌شود (که رفتارتان را می‌توانستید کنترل کنید اما نکردید).

و اینجاست که یک پارادوکس شکل می‌گیرد: شما از برادرتان عصبانی می‌شوید، اما در حقیقت، خشم شما ریشه در انتظاری دارد که خودتان آن را ایجاد کرده‌اید و رفتاری که خودتان انتخاب کرده‌اید تا آن را تکرار کنید.

روانشناسان معتقدند که انتظارات غیرواقعی در روابط و درک نادرست بین‌فردی، از عوامل اصلی مشکلات رابطه‌ای هستند. اما آنچه در اینجا اهمیت دارد، این است که این انتظارات غیرواقعی، از درون خود فرد سرچشمه می‌گیرند، نه از رفتار دیگران.

کم‌کم، تمرکز شما از برادری که آن برخورد را داشته، به خودتان منتقل می‌شود؛ به این که چرا شما این فرایند را انجام می‌دهید و به آن فکر می‌کنید. درست است که رفتار برادرتان قابل قبول نیست، اما چه می‌شود که شما با دیدن این رفتار، به جای واکنش متفاوت، همان الگوی قبلی را تکرار می‌کنید؟

چرخه معیوب؛ چگونه خود را در دام می‌اندازیم

بیایید این چرخه را گام به گام بررسی کنیم:

گام اول: نیاز به کمک کردن. شما نیازی را در برادرتان می‌بینید (یا حدس می‌زنید) و بدون اینکه از شما خواسته شود، داوطلبانه به کمک می‌روید. این کار، احساس خوبی به شما می‌دهد؛ احساس می‌کنید فردی مفید و ارزشمند هستید.

گام دوم: شکل‌گیری انتظار. هم‌زمان با کمک کردن، انتظاری در شما شکل می‌گیرد: «او باید قدردان من باشد»، «او باید به من محبت کند»، «او نباید این‌گونه با من رفتار کند».

گام سوم: برخورد با واقعیت. برادرتان، به هر دلیلی، آن‌گونه که شما انتظار داشتید رفتار نمی‌کند. شاید قدردانی نمی‌کند، شاید بی‌اعتناست، یا شاید حتی رفتاری خصمانه دارد.

گام چهارم: ناهماهنگی شناختی. بین «من که کمک کردم» و «او که قدردان نیست» ناهماهنگی ایجاد می‌شود. این ناهماهنگی، ناراحت‌کننده است.

گام پنجم: تلاش برای کاهش ناهماهنگی. برای کاهش این ناراحتی، شما یا رفتار او را بدتر از آنچه هست تعبیر می‌کنید («او واقعاً با من دشمنی دارد»)، یا کمک‌های خود را بزرگ‌نمایی می‌کنید («من این همه برایش کرده‌ام»)، یا هر دو.

گام ششم: خشم و ناراحتی. این تعبیرهای اغراق‌آمیز، خشم شما را بیشتر می‌کند. اما این خشم، بیشتر متوجه خودتان است تا او؛ چون شما می‌دانید (حداقل در عمق وجود) که این شما بودید که انتظار داشتید، این شما بودید که کمک کردید، و این شما بودید که دوباره خود را در این موقعیت قرار دادید.

گام هفتم: تکرار چرخه. با وجود همه این ناراحتی‌ها، دفعه بعد که نیاز برادرتان را می‌بینید، باز هم به او کمک می‌کنید. چرا؟ چون اگر کمک نکنید، باز هم ناراحت می‌شوید – این بار از خودتان. پس شما در یک دام گیر کرده‌اید: یا با کمک کردن ناراحت می‌شوید، یا با کمک نکردن. هیچ راه فراری به نظر نمی‌رسد.

 چرا این الگو را تکرار می‌کنیم؟ نگاهی به ریشه‌ها

پرسش مهمی که در اینجا مطرح می‌شود این است: چرا با وجود این همه رنج، این الگو را تکرار می‌کنیم؟

پاسخ این پرسش، ریشه در نیازهای بنیادین ما دارد. انسان‌ها موجوداتی اجتماعی هستند و نیاز به تعلق و نیاز به ارزشمندی از اساسی‌ترین نیازهای ماست. وقتی به دیگران کمک می‌کنیم، این نیازها را ارضا می‌کنیم؛ احساس می‌کنیم که عضو مفیدی از گروه هستیم و دیگران به ما نیاز دارند.

اما وقتی کمک‌های ما با بی‌توجهی یا ناسپاسی مواجه می‌شود، این نیازهای بنیادین ما آسیب می‌بینند. ما نه تنها احساس ارزشمندی نمی‌کنیم، بلکه احساس می‌کنیم رد شده‌ایم. این احساس رد شدن، برای بسیاری از ما غیرقابل تحمل است؛ به خصوص اگر در گذشته، تجربه‌هایی از رد شدن یا طرد شدن داشته‌ایم.

تحقیقات نشان داده است که افرادی که در روابط خود رفتارهای خودتخریب‌گرانه دارند، اغلب دارای سابقه آسیب‌های روانی در روابط قبلی هستند. این آسیب‌ها می‌توانند شامل تجربه طرد شدن در کودکی، داشتن والدینی سخت‌گیر یا بی‌توجه، یا تجربه روابط عاطفی آسیب‌زا باشند.

این افراد، در عمق وجود، باور دارند که شایسته محبت نیستند یا اینکه هر رابطه‌ای بالاخره به شکست می‌انجامد. این باورها، که اغلب ناخودآگاه هستند، آن‌ها را به سمت الگوهای رفتاری سوق می‌دهند که همین پیش‌بینی‌ها را به واقعیت تبدیل می‌کند.

به عبارت دیگر، شما با تکرار الگوی کمک کردن و سپس ناراحت شدن، در واقع سناریوی طرد شدن را بازسازی می‌کنید؛ سناریویی که شاید در گذشته‌ای دور، عمیقاً به شما آسیب زده است. اما این بار، شما نقش قربانی و عامل را هم‌زمان بازی می‌کنید: شما شرایطی را ایجاد می‌کنید که در آن طرد می‌شوید، و سپس از همان طرد شدن رنج می‌برید.

 تمرکز بر خود؛ اولین قدم برای خروج از چرخه

حالا که این الگو را بهتر شناختیم، زمان آن رسیده که تمرکز خود را تغییر دهیم. تا اینجا، تمرکز شما بر روی رفتار برادرتان بوده است. اما همان‌طور که دیدیم، مشکل اصلی، رفتار او نیست؛ مشکل اصلی، الگوی رفتاری شما و انتظاراتی است که شما ایجاد می‌کنید.

پس اگر این جزو افرادی هستید که این اتفاق برایتان زیاد می‌افتد، شاید نیاز باشد که یک بازبینی در رفتار و تفکر خود داشته باشید.

این بازبینی، لزوماً به معنای متوقف کردن کمک کردن نیست. کمک به دیگران، خود یک فضیلت است و می‌تواند منبع بزرگی از معنا و رضایت در زندگی باشد. اما کمک کردن، وقتی با انتظارات پنهان همراه شود، از یک عمل محبت‌آمیز به یک بده‌بستان تبدیل می‌شود که در آن، ما منتظر پاداش هستیم.

پرسش‌هایی برای تأمل:

  • آیا من واقعاً برای خاطر خودش به او کمک می‌کنم، یا برای خاطر خودم و احساس خوبی که از کمک کردن به من دست می‌دهد؟
  • آیا من واقعاً از او انتظار قدردانی دارم، یا این انتظار را به خودم تحمیل کرده‌ام؟
  • اگر او هرگز قدردانی نکند، آیا باز هم به او کمک خواهم کرد؟ اگر پاسخ منفی است، آیا کمک من واقعاً «بی‌چشم‌داشت» بوده است؟
  • آیا من با این کار، نیاز خودم را به جای نیاز او برآورده می‌کنم؟

این پرسش‌ها، شما را به خودآگاهی نزدیکتر  می‌کنند؛ به درک این که چه انگیزه‌هایی در پس رفتار شما وجود دارد. و این خودآگاهی، اولین قدم برای آزادی از چرخه معیوبی است که در آن گرفتار شده‌اید.

جمع‌بندی: از نگاه به بیرون تا نگاه به درون

در این مقاله، تلاش کردیم تا نگاهی عمیق به پدیده‌ای بیندازیم که بسیاری از ما در روابط خود با آن مواجه می‌شویم: احساس ناراحتی و خشم از کسانی که به آنها کمک می‌کنیم اما قدردان نیستند.

دیدیم که این پدیده، ریشه در انتظارات ما دارد؛ انتظاراتی که اغلب ناخودآگاه و غیرواقعی هستند. دیدیم که ناهماهنگی شناختی بین باور ما درباره خودمان (فردی کمک‌کننده) و واقعیت (رفتار ناسپاس طرف مقابل) چگونه تنش روانی ایجاد می‌کند و این تنش چگونه به خشم و ناراحتی تبدیل می‌شود.

دیدیم که در پس این ماجرا، یک جنگ درونی وجود دارد؛ جنگی بین میل به کمک کردن و میل به محافظت از خود. و دیدیم که گاهی، خشم ما متوجه خودمان است، نه طرف مقابل؛ چرا که ما هستیم که این الگو را انتخاب و تکرار می‌کنیم.

و در نهایت، به این نکته رسیدیم که گاهی خود ما هستیم که با دستان خود، سناریوهای ناراحت‌کننده را می‌سازیم و سپس از آنها رنج می‌بریم. این خودآگاهی، اگرچه ممکن است در ابتدا ناراحت‌کننده باشد، اما آزادی‌بخش است؛ چون به ما یادآوری می‌کند که اگر ما سازنده این سناریوها هستیم، پس ما نیز می‌توانیم آنها را تغییر دهیم.

هدف این مقاله، ارائه راهکار نبود؛ هدف، آگاه‌سازی بود. حالا که این آگاهی را دارید، شاید بتوانید با نگاهی تازه به روابط خود نگاه کنید و بپرسید: «من واقعاً از دیگران چه می‌خواهم؟ و چرا این‌قدر به آن نیاز دارم؟»

منابع

Betchen, S. J. (2023). Unmet expectations in couple and sex therapy: Helping couples negotiate realistic expectations. Routledge. 

Festinger, L. (1957). A theory of cognitive dissonance. Stanford University Press. 

Peel, R. (2020). The validation, reliability, and measurement invariance of the relationship sabotage scale. BMC Psychology. 

Aubert-Teillaud, B., Bran, A., & Vaidis, D. C. (2023). Expectation violation and cognitive dissonance theory: Proposal for an epistemic inconsistency management model. European Journal of Social Psychology, 53(7). 

Vannier, S. A., & O’Sullivan, L. F. (2018). Great expectations: Examining unmet romantic expectations and dating relationship outcomes using an investment model framework. Journal of Social and Personal Relationships. 

دیدگاهتان را بنویسید

اطلاعات تماس شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *